عروسی
به نام خالق سبز
همین چند روز پیش بود که از مدرسه به خانه می امدم و هر چه داشتم وسط اتاق ولو می کردم و تا جا داشتم غذا می خوردم و بعدش همان جا ولو می شدم و چرتی می زدم و از مادر می خواستم که امروز هم سفره را جم نکنم و قول فردا می دادم!
همین چند روز پیش بود وقتی مهمانی می رفتم دماغی بالا می دادم که انگار همه ی خاله خانباجیا صف کشیدن تا من را برای پسرشان خواستگاری کنند و من هم که اصلا قصدش را نداشتم!
همین چند روز پیش بود که با دوستانم شمال رفتیم و تا می شد شیطنت کردیم و چند روز نخوابیدیم.
همین دیروز بود انقدر جلوی در دانشگاه برف بازی کردیم و جلف بازی در اوردیم که استاد دانشگاه هم هوس کرد گلوله ی برفی درست کند و ...
همین دیروز بود با ذهره ۴ شب تا صبح نخوابیدیم و نمی دانم چطور تونستیم اونقدر بخندیم.
همین دیروز بود...
حالا همه چیز کمی زیبا تر می شود.و من لباس سپیدم را پوشیدم.انقدر داماد بوق بوق می کرد که کل دنیا فهمیدن عروسیمان است.چقدر خندیدم و ژست گرفتیم و من با ان پاشنه های بلند عکس گرفتم.انقدر با داماد خوشحال بودیم و می رقصیدیم که عکاس را کلافه کرده بودیم از اینکه همه حواسمان به هم است.
چقدر در راه می خندیدیم و برای خودمان بوق زدیم و رقصیدیم.داماد هم اهنگ مورد علاقه ام را در ماشین بهم تقدیم کرد( امشب شب ماست سحر نداره مستی و راستی این عروس رو دست نداره...)
چقدر در تالار با هم رقصیدیم و خندیدیم که دیگر همه کلافه شده بودند می خواستند ما را با هم از مجلس بیاندازند بیرون!
عاشق بوق بوق بازی بعد عروسیم و چقدر ان شب خوش گذشت باورم نمی شد این بار من بودم که برای دیگران گل پرتاب می کردم و همه دنبال ماشین ما بودند.وسط اتوبان زدیم کنار و راه را بند اوردیم و من و داماد از ماشین زدیم بیرون و ...
رسیدیم خانه ی مادر و پدرم همان جا بود که فهمیدم همه چیز در حال تمام شدن است.و من قطره ای اشک ریختم ...
و من قدم گذاشتم به دنیایی جدید...
چرا من خوشحال نیستم؟
به نام خالق سبز
احساس فشردگی دارم و هر روز ناخواسته ها را قورت می دهم و زل می زنم به انهایی که رو به رویم ایستاده اند و با چشمانشان هم دروغ می گویند.روز شمار به کار افتاده و من لبه پرتگاه ایستاده ام.اخرین روز نزدیک است و من حتی جرات پشت سر نگاه کردن را هم ندارم.خیلی زود خواهم مرد!
به نام خالق سبز
امروز فهمیدم که چقدر آدم نا سپاسی هستم.همسایه ام هر روز به من سلام می کند.ولی من یادم می رود کلی تشکر کنم.اوه تازه یادم آمد هر روز چند نفری به من سلام می کنند که من سپاسگزاری نکرده ام!
ما کجایی هستیم
به نام خالق سبز
دیروز با یکی از همکاران دور درباره کار تلفنی حرف می زدم.١۵ دقیقه تمام از خودش گفت!از اینکه چقدر فکرش باز است و اروپایی!و چقدر زجر می کشد جهان سومی بودن مردمش را می بیند.خلاصه بگذریم برای کاری به من پیشنهاد تخفیف داد ان هم چه تخفیفی که دهان آدم را آب می انداخت و غیر ممکن بود ردش کنم.در آخر گفتم که موافقم و این آقای با فرهنگ اروپا
گفت حالا من یه تعارفی کردم...!!!!![]()
برای پشت کوهی
به نام خالق سبز
برای تو می نویسم.برای غم بزرگت.برای سنگینی این حادثه که در پشت بلند ترین کوه ها هم نمی توان پنهانش کرد.برای اشکهایت که بی اختیار سرازیر می شوند.
وقتی شنیدم دلم لرزید.تنم یخ زد.تورا صبر چگونه؟
از خدای خالق سبزم برایت ارزوی صبر برایت دارم.
به نام خالق سبز
مچاله شده ام از دردهایم.این روزها نهایت بی کسیم است و من هنوز روی پا هستم.هر روز دردهایم را به دندان می کشم و در سختی روزگار می دوم و چه جالب که همه عادت دارند! چقدر افکارم را جویدم و در این روزها نشخوارشان کردم.به نوشته های خودم در سال گذشته که نگاه می کنم تازه می فهمم که چقدر کودنم و مثل یک سوسک توالت که با دمپایی بر سرش زدنده اند دست و پا می زنم برای برگشت و حتی نمی توانم بر روی خودم اسفراغ کنم و انگشتم را تا حلقم فرو نبرم.انقدر زجه زده ام که کسی حوصله ام را ندارد.چقدر انروزها با ارزش تر بودم!!خودم را فروخته ام چون بهای زمانه گزاف شده است!راستی من خودم را حلال می فروشم!
هر روز صبح به یاد دیگران می اورم که به یادم باشند ، امروز قرص های الزایمرم را درون چاه توالت ریختم ویک سیفون هم رویش که خودم هم چیزی یادم نیاید.عمری از تنهایی وحشت داشتم اما حواسم نبود که چقدر تنها هستم.حالا که قرص ها نیستند کمی اسوده تر می شوم.
می خواهم از پشت میزم بلند شوم و در خیابان کمی قدم بزنم دلم می خواست برای کسی پیغام بگذارم که "من رفته ام بیرون زود بر می گردم نگران نباش!"اما کسی نگران نیست... من چقدر آزادم!
به نام خالق سبز
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است
یکی بود یکی نبود...حتی خدا هم نبود
به نام خالق سبز
کاش برایم حتی یک بیت می سرودی که امروز از بی شعری سرودن از یادم نرود.
راستی اینجا کسی اشتیاقی ندارد.من هر روز قهوه تلخم را به یاد تو می نوشم.و به حرف های بی عشق گوش می دهم.هر روز لبم را می جوم تا چیزی ته قلبم فرو ریزد.هر روز منتظر می مانم تا کمی روزگار از خیالت کم کند.خیالی که اصلا خیال نیست!
هر روز یک لیوان اب یخ روی سرم ریخته می شود.شاید هم چند تا.بیا برای من هم شعر بگو من دلم عشق می خواهد...
...
...
نه نیا کمی دیر شده...من فارغ شده ام.عجب دردی داشت سقط عشق
به نام خالق سبز
-چند روزیست که دیگر خودم نیستم.یک ماسک بر صورتم زده ام بفرمایید به مهمانی بالماسکه خوش آمدید!
-اینجا که پاییز است انجا پیش شما را نمی دانم.اینجا پاییز تنها فصلیست که بهار را ندیده انجا را نمی دانم!
-از رمال ها خوشم نمی اید.همان طور که از دروغ گوها متنفرم.عجب گره ای خورده ایم با اینها!
-اعتراف چیز خوبیست ، چیزی در شکمم وول می خورد چیزی شبیه کینه!
-دیگر چیزی نمی بینم،چشم پزشک هم کور است انگار!
